همه ارتش امام زمان سلام الله علیه هستید توجه کنید که آن آداب اسلامی را حفظ کنید امام خمینی (ره)
مقر جهاد سازندگی
نیروهای جهاد سازندگی این سنگر سازان بی سنگر زیر تپه ها سوله ها وسنگر های بزرگی درست کرده بودند که هر سنگر حدود 150نفر جای داشت از امبولانس پیاده شدیم وبا شهید سید احمد موسوی ضمن خداحافظی تشکر کردیم که در آن موقعیت وخیم به ما کمک کرد به طرف سنگر دسته جمعی رفتیم تعدای ا ز رزمندگان آنجا بودند ودور بخاری حلقه زده بودند تجهیزات وپوتین ها ولبا سهای گلی را از تن خارج کردیم وهرکس پتویی را روی شا نه خود می انداخت ودر گوشه ای از سنگر دراز می کشید ولی با این بدن گل آلودوکثیف نمی شد استراحت کرد منتظر تا نکر های آب بودیم که لااقل دست وصورت خود را بشوییم کمی بدنم زیر پتو داخل سنگر گرم شد بچه های جهاد فلا کس های چای راآوردند ولی چون دهان بیشتر بچه ها پراز گل ولای بود از خوردن چای خود داری می کردند وتوصیه به شستن سر وصورت ودهان را داشتند تا اینکه تا نکرهای آب آمدند هرکدام از رزمندگان زیر شیر تا نکرها دوش می گرفتند وماهم حسا بی خود را شست وشودادیم هر با ر که دهانم را می شستم باز احساس می کردم که دهانم کثیف ا ست بینی ام حسا بی گیر کرده بود وگریپ شده بودم خدا را شکر آب را از هر کجا آورده بودند ولرم بود توصیه های که شده بود همیشه مسواک همراه داشتم که مشغول مسواک زدن بودم که وقتی آب در دهان می کردم وبیرون می ریختم پراز گل ولای بود بچه های جهاد به رزمندگان از عملیات برگشته یک دست لبا س زیر می دادند که ما آنها را پوشیدیم ومشغول شستن لباسهای رزم واسلحه وتجهیزات شدیم تا ظهر لباسها که خشک شد پوشیدیم ونماز را خواندیم که کامیونها آمدند ومارا می خواستند بطرف موقعیت مهدی( عج )ببرند که آماده شدیم .....
خوشا به حال کسی که مهدی را ببیند وخوشا به حال کسی که اورا دوست بدارد وخوشا به حال کسی که قائل به امامت او باشد/. پیامبر اعظم (ص)
فكه را دلی است داغدار مصطفی(ص).
فكه را اثری است از پهلوی شكسته فاطمه(س).
فكه را نشانی است از فرق شكافته علی(ع).
فكه را تشتی است سرخ از خون حلقوم حسن(ع).
فكه را پیكری است پاره پاره از اندام حسین(ع).
فكه را درد غربت پیر كرده.
فكه را سوز هجر زمینگیر كرده.
فكه را ژرفای انتظار، چشم به زیارت دوست نگه داشته.
فكه را تنهایی عشق قداست بخشیده.
مگر میشود پیامبر از فكه گذر نكرده باشد؟
مگر میشود فاطمه دلش در فكه نسوخته باشد؟
مگر میشود حسن در فكه غریب نباشد؟
مگر می شود حسین در فكه سر از بدنش جدا نشده باشد؟
مگر می شود مهدی فاطمه بر فكه گذری ونظری نداشته باشد؟

منبع » خاکی ها

پایتخت پایداری
«بجنگید، ما داریم میآییم» این صدای رادیو عراق در حمایت از انفجارهای خلق عرب در خرمشهر بود. این منافقان ضد انقلاب از عراق اسلحه و مهمات قاچاق وارد خرمشهر میكردند تا زمینههای جنگ را آماده كنند.
همان روزها كمكم تانك و توپ و نیروهای عراقی در مرز استقرار مییافتند. هر لحظه خاكریزهای عراق بالا میرفت و همزمان با آن هواپیماهای عراقی روی سر خرمشهر میچرخیدند و عكس میگرفتند و موقعیت كلی شهر را شناسایی میكردند.
مردم عادی و حتی نظامیها هم فكر میكردند هواپیماهای خودی و ایرانی است. رخنه خائنینی چون بنیصدر این بلا را بر سر ما آورد.
صدام و دولتمردانش فكر میكردند مردم خوزستان هم مثل بقیه عربها هستند. به آنها مژده خودمختاری و به رسمیت شناخته شدن میدادند. ۳۱ شهریور ۵۹ عراق برای آزادی و خودمختاری خوزستان و منطقه جنوبی، هواپیماها و تانكها و نفربرهایش را برای تخریب خرمشهر فرستاد.
روز نهم مهر ۱۳۵۹ حدود دویست تانك به خرمشهر یورش آوردند. تعداد معدودی از مردم مظلومانه و با كمترین امكانات دفاع كردند و در همان روز آنها را هفت كیلومتر
عقب راندند. آن روز چند عراقی هم دستگیر شدند كه با ترس و لرز میگفتند: «انا مسلم! انا مسلم!»
«بجنگید، ما داریم میآییم» این قول مساعدت و كمك به كسانی بود كه حتی بدون امكانات اولیه در مقابل دشمن ایستاده بودند. آنها نمیتوانستند ببینند كه خرمشهر سقوط میكند. مظلومانه به مقابله برخاستند و طی ۴۵ روز مقاومت شجاعانه بسیاری از طرحهای دشمن را به شكست كشاندند.
بچهها داشتند مسجد جامع خرمشهر، سنگر عظیم امیدشان را از دست میدادند. روز عید قربان هم مسجد خرمشهر مورد هدف دشمن بود.
چهارم آبان روز سقوط خرمشهر بود. در این روز صدامیان كنار مسجد جامع عكس یادگاری میگرفتند. خرمشهر این خطه آفرینش با خون افرادش شسته شد و به دست ناكسان افتاد.
خرمشهر سقوط كرد و تن ایران زخمی شد.
امام حسین علیه السلام اذن دخول دادند. عملیات بیتالمقدس شكل گرفت. كاروان حق به راه افتادند. جانهای شیفته و شجاع برای زیارت ضریح آزادی میرفتند.
صدامیان از بوی لاشههای سربازانشان ترس را استشمام میكردند. خرمشهر پایگاه اصلی پیروزی بود. آنها نمیخواستند این كلید پیروزی را از دست بدهند. ابهت غرب و شرق توی خرمشهر مستقر بود. نمیخواستند حداقل آبروی سیاسیشان از بین برود. بیش از یك سال بود كه تمام امكانات و واحدهای تحت امر را جمعآوری كردند و فواره آتش بر سر رزمندگان اسلام باریدن گرفت.
یكی از فرماندهان به شهید صیاد شیرازی گفته بود: «جناب سرهنگ! نیروهای من دیگر با تفنگ هم نمیتوانند بجنگند. حتی فرصت نمیكنند لحظهای سلاحشان را تمیز كنند، آن قدر كه آتش دشمن سنگین است.» و صیاد دستور داد: «عملیات را ادامه دهید.»
میان برخی فرماندهان زمزمه میشد كه «عملیات متوقف شود.» شهید حسن باقری وقتی این مطلب را شنید، یك دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: «خجالت نمیكشید؟ بیست روزه كه به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد میشود. ما تا آزادی خرمشهر اینجاییم.» نیروهای عراق میخواستند به هر قمیتی كه شده حلقه محاصره را بشكنند. به شدت آتش میبارید، اما نور از نردبان آتش بالا رفت و شیطانپرستان را به زانو درآورد و به فرموده امام (ره): «دست قدرت حق از آستین فرزندان اسلام بیرون آمد و كشور بقیهاللهالاعظم (ارواحنا لمقدمه الفداه) را از چنگ گرگان آدمخوار كه آلتهایی در دست ابرقدرتان خصوصا آمریكای جهانخوارند، بیرون آورد و ندای اللهاكبر را در خرمشهر عزیز طنینانداز كرد و پرچم لاالهالاالله را بر فراز آن شهر خرم كه با دست پلید جنایتكاران غرب به خون كشیده شد و خونینشهر نام گرفت، به اهتزاز درآوردند... آنان فوق تشكر امثال من هستند... مبارك باد و هزاران بار مبارك باد...»
زائران كربلا در سوم خرداد ۶۱ از دروازههای غربی خرمشهر، شهر را به بوسه آزادی نوازش كردند و نیروهای دشمن را منهدم نموده و بسیاری از آنها را به اسارت درآوردند. احمد زیدان هم فرمانده نیروهای عراق در خرمشهر روی مین رفت و در آتش سوخت. خرمشهر كه پس از ۴۵ روز مقاومت در برابر دشمن سقوط كرده بود، بعد از ۵۷۵ روز اشغال، در ظرف ۴۸ ساعت آزاد و به طور كامل از لوث وجود اشغالگران پاكسازی شد. زائران كربلا در اولین اقدام خود پس از آزادسازی شهر به زیارت مسجد جامع رفتند و نماز شكر را در آنجا خواندند.
دو ساعت از ظهر گذشته بود كه جمله «خرمشهر، شهر خون آزاد شد» شهرهای كشور را غرق در شادی و سرور كرد.
خرمشهر برای همیشه تاریخ به خود میبالد؛ چرا كه مقاومت و پیروزی را بر پشت خود لمس كرده است. خرمشهر پایتخت جنگ و پیروزی، مدرسه عشق با نیمكت سنگرها، خواهش گمشده مدینه فاضله را به بلندای تاریخ فریاد زد و آشكار ساخت و همچون مكه كه سرزمین وحی بود، میزبان فتح شد و سرزمین وعده الهی گشت.
«انا فتحنا لك فتحاً مبینا... و ینصرك الله نصراً عزیزاً» (فتح/۱و۳)
قدم به قدم خاك طلائیه خون شهیدی ریخته شده و تو نمیتوانی جایی قدم بگذاری و با اطمینان بگویی اینجا كسی شهید نشده! پس خلع نعلین میكنی و پابرهنه بر خاك مقدسی قدم مینهی كه فقط ملائكه می دانند آنجا شهیدان با خدا چه سودایی كردند...

طلائیه چه حس غریبی داری... دلم برایت تنگ می شود...
طلائیه!
با من سخن بگو و پرده از رازی بردار كه سالها تو و خدای تو شاهد آن بوده اید.
طلائیه!
چقدر غمگینی. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با كسی سخن نمی گویی و سكوت پیشه كرده ای. اما سكوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می كند و بیداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سكوت تو می گویند و من از سكونتی كه در تو یافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس های طیبه ات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بی ادعایت كه مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقیری است در من كه توان شنیدن قصه های پرغصه ات را ندارم.
طلائیه!
می گویند، اینجا جایی است كه شهیدان حسین وار جنگیده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگی را در تو دیده ام و انتظار اهالی خیام را به نظاره نشسته ام اینجا، چقدر بوی حنجره های سوخته می آید و چقدر دستها تشنه وفایند.
طلائیه!
من در این سرزمین حتی به قمقمه های عطشان سلام می دهم و سراغ عباس های تشنه لب را از آنان می گیرم . مگر می توان سالك عاشورا بود و تشنگی را فراموش كرد و از كنار حلق های شعله ور بی تفاوت گذشت.
طلائیه!
من با تمام وجود در تو جاری می شوم تا در میان نیزارها و نیزه شكسته ها، سرهای ستاره گون برادرانم را به دامن گیرم و برایشان از زخم بگویم، از اسارت، از تنهایی، از غربت، از…
طلائیه!
از فراز همه روزهایی كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگی این دل در كویر مانده را فرونشان. می خواهم در تو جاری شوم، می خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بیاموزم و بدانم بر شانه های زخمی تو چه دلهایی كه آشیان نكرده اند.
طلائیه!
می گویند «همت» از همین نقطه آسمانی شده است، عاشقی كه در پی لیلای شهادت در بیابانهای زخم خورده طلائیه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپای او را تا افق های بی نهایت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اینجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهایش هنوز مهربانی را منتشر می كند.
طلائیه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!!!